خدا وکیلی خدا رحم کنه به بابا مامانه این بچه ،ببین دیگه چی بوده با چسب چسبوندنش به دیوار بزرگ بشه با چی میخوان بچسبوننش به دیوار واقعا دنیای بچگی چه دنیاییه؟کیه که دوست نداشته باشه برگرده به دوران بچگی ؟ خداجون دوستت دارم یادم نمی آید کجا را دوست دارم!... دریا و شن؟..نه!کوه ها را دوست..دارم؟!... انگار احساسات من دست خودم نیست... گاهی سکوت و گه صدا را دوست دارم... شرمنده ام ! باید بگویم مدتی هست اصلا نمیدانم شما را دوست دارم؟!!... آه..این دلم از دست آدم ها گرفته... دنیای خوب بچه ها را دوست دارم! چشم دلم دنبال یک عشق قدیمی است... این عشق پاک بی ریا را دوست دارم... لیلا!برو!..دیگر جنونت در دلم نیست... مجنونی این لحظه ها را دوست دارم! بال و پرم بودی ولی پرواز را من بی بال و پر..نه!بی مدارا دوست دارم! آه عشق احساس شگرفی دارد اینبار.. این حس زیبا و رها را دوست دارم... آخر خدایا این چه احساس عجیبی است.... هان!یادم آمد!...من خدا را دوست دارم!... من هم گفته باشم بگذار آن را اصلاح كنم. اين گفته در مورد همه انسان ها صدق نمي كند. تو را از خاطر برده بودم براي تو نمي توانم جايگاهي در اين طبقه بندي پيدا كنم. تو را نمي توانم درك كنم. ممكن است لاف بزنم كه از هر ده نفر، در شرايط خاص. مي توانم واكنش نه نفر را پيش بيني كنم يا اينكه از هر ده نفر از روي گفتارها و رفتارها تپش قلب نه نفر را تشخيص دهم. اما به دهمين نفر كه مي رسم نااميد مي شوم. فهم واكنش و احساس او فراتر از توان من است. تو آن نفر دهم هستي. احساس كنيم نقاط مشتركي داريم. اغلب چنين احساسي داري و هنگامي كه نقطه مشتركي با هم نداريم باز هم يكديگر را مي فهميم و در عين حال زبان مشتركي نداريم. كلمات مناسب به ذهن ما نمي رسد و زبان ما نامعلوم است. خدا حتما به لال بازي ما مي خندد... طبعي عالي داريم. اينقدر عالي كه همديگر را درك كنيم. آري، اغلب همديگر را درك مي كنيم اما بسيار مبهم و تاريك. ماند ارواح كه هرگاه در وجودشان شك كنيم، پيش چشم ما مايان مي وند و حقيقت خود را بر ما نمايان مي سازند. با اين وجود خودم به آنچه گفتم اعتقاد ندارم (!) چرا كه تو همان دهمين نفري كه نمي توانم حركات يا احساساتش را پيش بيني كنم. آن زبان مشترك را پيدا كنم. آري ما طبيعتا عالي هستيم. اين همان چيزي است كه ارتباط ما را اصولا امكان پذير ساخته است. در هر دوي ما جرقه اي از حقايق جهاني وجود دارد كه ما را به سوي هم مي كشاند با اين وجود بسيار با هم فرق داريم. چشم پوشي است... نه؟ بيشتر از سر حسادت لبخند مي زنم. من سالها اميالم را سركوب كرده ام. ياد گرفته ام به شوق نيايم و اين درسي است كه به سختي فراموش مي شود. دارم اين درس را فراموش مي كنم اما اين كار به كندي صورت مي گيرد. خيلي كه خوشبين باشم فكر نمي كنم تا دم مرگ تمام يا قسمت اعظم آن را به فراموشي بسپارم. كوچك به وجد بيايم اما به خاطر آنچه از من است و چيزهاي پنهاني كه فقط و فقط مال من است نمي توانم به شوق بيايم، مي توانم. آيا مي توانم منظورم را به طور قابل فهم بيان كنم؟ آيا صداي مرا مي شوني؟ گمان نمی كنم. بعضي آدم ها خودنما هستند. من سرآمد آنها هستم. ذهن داره،نه می تونه فکرکنه،نه... بادکنک فقط پراز هواست و منتظر یه تلنگر کوچیکه تا خالی بشه. ادمای عبوس نه ذهن درست و حسابی دارند،نه میتونند خوب فکر کنند ،ادمایی که اخم می کنند منتظر یه تلنگرن که باد کله شون خالی بشه. خاك رفته. اه سوزان از دل بر مي شكم و غم هاي كهن روزگاران از كف رفته را در روح خود زنده مي كنم. مرگ شده اند . كهن دوباره در دلم بيدار مي شوند. افسرده و نااميد بدبختي هاي گذشته را يكايك از نظر مي گذانم و بر مجموعه غم انگيز اشك هايي كه ريخته ام مي نگرم. و دوباره چنان كه گويي وام سنگين اشك هايم را نپرداخته ام دست به گريه مي زنم. اما اي محبوب عزيز من اگر در اين ميان ياد تو كنم غم از دل يكسره بيرون مي رود. زيرا حس مي كنم كه در زندگي هيچ چيز را از دست نداده ام. كوهساران مي نگريست. آسماني خويش آب هاي خفته را به رنگ طلايي در مي آورد. پوشيدند. مهر درخشان را واداشتند تا از فرط شرم چهره از زمين افسرده بپوشاند و رو در افق مغرب كشد. مرا با فروغ دلپذير خود روشن كرد. اما افسوس. دوران اين تابندگي كوتاه بود زيرا ابري تبره روي خورشيد را فرا گرفت. با اين همه در عشق من خللي وارد نشد زيرا مي دانستم كه تابندگي خورشيد هاي آسمان پايندگي ندارد. وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت اویزان بودودر تمام شهر،قلب چراغهای مراتکه تکه می کردند،وقتی که چشمهای کودکانهءعشق مرا با دستمال تیرهء قانون می بستندوازشقیقه های مضطرب ارزوی من فواره های خون به بیرون می پاشید،چیزی نبود،هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری،دریافتم :باید، باید، باید، باید دیوانه وار دوستت بدارم. باردار پریشانی اند بی گاه که ارامش زاده می شوددوستت دارم نوزاد وانهاده هلاک می شوداز اشک
که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه هارنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم درراهم.
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آننوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادتنمی کاهم
ترا من چشم در راهم.
آيا هرگز دو روح گنگ، ناهمگون تر از ما به هم پيوند خورده اند؟! البته شايد
تنها پرتو عقلي كه در كل اين ماجرا ديده مي شود اين است كه هر دوي ما
آيا نامفهوم حرف مي زنم؟ نمي دانم. به گمانم كه اين طور است. نمي توانم
مي پرسي چرا وقتي به شوق مي آيي به تو لبخند مي زنم؟ اين لبخند قابل
اكنون كه در حال آموختم درس جديدي هستم، مي توانم به خاطر چيزهاي

با ديدگان اشكبار ياد از عزيزاني مي كنم كه ديري است اسير شب جاودان
ياد از غم عشق هاي در خاك رفته و ياران فراموش شده مي كنم. رنج هاي
بارها سپيده درخشان بامدادي را ديده ام كه با نگاهي نوازشگر بر قله
گاه با لب هاي زرين خود بر چمن هاي سرسبز بوسه مي زند و گاه با جادوي
بارها نيز ديده ام كه ابرهاي تيره چهره فروزان خورشيد آسمان را فرو
خورشيد عشق من نيز چون بامدادي كوتاه در زندگي من درخشيد و پيشاني
این چیزی نخواستنت و با هر چه که هست ساختنت...
این چشم و دست و زبان توقع نداشتنت و به آن سوی پرچین ها نگاه نکردنت...
کاش کاری می فرمودی دشوار و ناممکن،که من به خاطر تو سهل و ممکنش می کردم...
کاش چیزی می خواستی مطلقا نایاب که من به خاطر تو آن را به دنیا ی یافته ها می آوردم...
کاش می توانستنم هم چون خوب ترین دلقکان جهان تو را سخت و طولانی و عمیق بخندانم...
کاش می توانستم هم چون مهربان ترین مادران رد اشک را از گونه هایت بزدایم....
کاش نامه یی بودم ، حتی یک بار با خوب ترین اخبا...
کاش بالشی بودم ، نرم، برای لحظه های سنگین خستگی هایت...
کاش ای کاش اشاره ای داشتی، امری داشتی،نیازی داشتی،رویای دور و درازی داشتی...
آه که این قناعت تو دل مرا عجب می شکند....

| Design By : Night Melody |





